تازه ترین مطالب



پربیننده ترین مطالب

کد مطلب: 4063
تاریخ انتشار : د, 1392/02/09 - 20:11

به گزارش آذرسلام، سال‌ها با استاد فردي - كه روحش شاد - ارتباط دوستانه‌اي داشتم‌ اما اين اولين بار بود كه نشانه‌هاي ضعف جسمي را در او مي‌ديدم. براي نخستين بار به من گفت كه صداي گام مرگ را در زندگي‌اش شنيده و باز از اصرارش - كه تا زنده بود حق افشا كردن آن را نداشتم - اين بود كه مي‌گفت: اين ماه‌هاي بعد از جراحي قلب، مدام به دوستان شهيدش فكر مي‌كند و حسرت مي‌خورد كه چرا همسفر آنها توفيق شهادت نداشته است. آن روز بيش از دو ساعت كنارش نشستم و سير تا پياز زندگي‌اش را براي من گفت. از روستايي در اردبيل تا همين خانه پدري كه در آن سال‌ها زيسته و در آن بالاخره بدرود حيات گفت. اميرحسين فردي‌ امروز برادر بزرگ ادبيات داستاني انقلاب اسلامي است. جواني كه به عقيده خودش خوب و بد راهش را در كنار هم‌قطاران نه شرقي و نه غربي‌اش بي‌استاد طي كرده است. اين نوشتار مختصري از دو ساعت درد دل استاد فردي است. 

استاد فردي، مي‌دانم سخن گفتن درباره خودتان سخت است و خيلي موقع‌ها از درباره خودتان صحبت كردن به شدت خودداري كرده‌ايد، اما همين اندازه كه براي مايي كه جوان‌تريم يك راه رفته را روشن كنيد، مي‌خواهم از آنجا شروع كنيم كه چطور يك جوان يا بهتر بگويم نونهال شهرستاني از اردبيل مي‌آيد و مي‌شود ‌اميرحسين فردي؟
گاهي يك چيزهايي از دستم دررفته و درباره خودم نوشتم. هم دشوار بوده و هم بد از كار درآمده... 

خب استاد از خودتان نگوييد از ديگران بگوييد، به هر صورت انسان‌ها محصول ارتباطات خود هستند... 
ما يك نسل خودرو بوديم. يك نسلي كه خيلي زود بزرگ شد و با اين روزها خيلي متفاوت است. ما بچه‌هايي بوديم كه خيلي علاقه‌مند به مطالعه بوديم، آن هم در زماني كه روزنامه باطله هم به زحمت پيدا مي‌شد چه رسد به كتاب؟ 
يك موقع سبزي مي‌خريديم، يك روزنامه‌اي دور آن پيچيده بود و مي‌رفتيم اين روزنامه خيس و كثيف را باز مي‌كرديم و به زحمت مي‌خوانديم. در چنين شرايطي بود كه يك بچه كلاس چهارم دبستان، مي‌شود شنونده پر و پا قرص اخبار راديو و ساعت ۲ هميشه خودم را به هر نحوي به اخبار مي‌رساندم. با جمله‌ها و دنياي زمختي كه هيچ ربطي ظاهراً به سن و سال ما نداشت... 

لابد كساني داشتيد كه تشويق‌تان مي‌كردند!
نه، كسي نبود. يا عقب‌تر بروم در دوره كودكي در دهات‌مان قره‌تپه كه مدرسه وجود نداشت. مادرم فقط براي اينكه بيسواد نباشم من را در آن روستاي بدون مدرسه پيش دو نفر سواددار فرستاد تا بتوانم بخوانم و بنويسم ولي علاقه‌ام اينقدر زياد بود كه دو سال بعد كه به كلاس اول ابتدايي در دليجان رفتم، من نهج‌البلاغه را به آذري بلد بودم. اشعار آذري را مي‌خواندم و به همين دليل كلاس اول هيچ جذابيت برايم نداشت. 

و اين عدم جذابيت تا كي ادامه داشت؟
راستش را بخواهيد، تا آخرش. يعني تا زمان ديپلم هيچ وقت نه به درس علاقه داشتم و نه به مدرسه. فقط انشا و ورزشم خوب بود – چون كاپيتان تيم فوتبال مدرسه بودم – يادم مي‌آيد حتي دبيرستان حاضر نبود براي‌ امتحانات نهايي ديپلم من را به اداره‌ آموزش و پرورش معرفي كند و من با التماس به معلم ورزش و معلم انشا مدرسه را راضي كردم كه من را بگذارند ‌امتحان بدهم و بدون ديپلم نمانم. آن سال از عيد كه به هزار خواهش و تمنا معرفي كردند تا ‌امتحانات كه خرداد بود، خوب درس خواندم تا يك ضرب قبول شوم و به اصطلاح از شر مدرسه خلاص شوم. 
شايد باور نكنيد، وقتي قبول شدم همه كتاب‌هايم را انداختم توي باغي كه اطراف خانه‌مان بود تا چشمم ديگر به آنها نيفتد و اين آخرين زماني بود كه من در جايي تحصيل مي‌كردم. 

بعدها هم به دانشگاه نرفتيد؟
نه اصلاً، علاقه نداشتم و هيچ كنكوري هم شركت نكردم. گرچه بعد مي‌گويم كه به چه ترفند و كلكي معادل دكترا به من دادند... 

چه رشته‌اي خوانديد؟
طبيعي مي‌خواندم. خيلي چيزها برايم كسل‌كننده بود. يادم مي‌آيد يك روز يك قورباغه زنده آوردند كه تشريح كنند سر كلاس... 

قورباغه زنده؟
بله، بي‌رحمانه زنده زنده بدنش را باز مي‌كردند و من حالم به هم خورد و داد و بيداد كردم و از كلاس بيرون رفتم. تنها يك يادگاري خوب براي من ماند و آن يادگرفتن اين نكته بود كه مي‌گفتند برگ‌ها وقتي پاييز از روي درخت مي‌افتند شيره و شادابي‌شان را به درخت مي‌دهند و تا آن برگ آخر به پاي درخت مي‌ريزند و تازه آن تن بي‌جانشان هم براي درخت خوراكي مي‌شود براي تغذيه و شادابي... اين يادگاري خوب درس براي من بود. فهم اين جمله زندگي را برايم متفاوت كرد. 

عجيب نبود كه به سمت نوشتن بازگشتيد؟
اشتباه نشود. هيچ وقت از نوشتن جدا نبودم. هميشه دفتر خودم. نوشته‌هايم را داشتم و مطالعه... .‌ اما از درس و مدرسه هيچ عايدي نداشتم. البته اين حالت برايم بعد از اشتغال هم حفظ شد. چون من ديپلمه بودم و هر جايي مي‌توانستم استخدام شوم و به همين خاطر چند سال كارمند بانك صادرات بودم. 

در بانك چه كاري مي‌كرديد؟
تحويلداري، پول شمردن، پول دادن به مردم. حساب و كتاب و... سهم من البته از اين همه كار و كسري آوردن و اين حرف‌ها ديدن مردم و آشنا شدن با روحيات و برخوردهايشان بود كه خيلي برايم جذاب بود.‌ اما به مرور وقتي فهميدم مثلاً هشتاد درصد بانك صادرات براي يك بهايي به نام هژبر يزداني با آن سابقه سياه است ماندن در بانك هم برايم خيلي سخت شد... 
همه مي‌گفتند كارت را بكن و براي شما ايرادي ندارد...‌ اما من نمي‌توانستم تحمل كنم و يك‌سال مانده به انقلاب استعفا دادم... 

اميرحسين پرشور و انقلابي ما در اين دوره چند ساله است؟

حدود ۲۸ ساله... 

و ازدواج نكرده بوديد؟
نه، بار زندگي به دوشم نبود. اين طور آزادانه حركت مي‌كردم. 

و بعد به كجا رفتيد؟
رفتم تمام وقتم را به صورت داوطلب و رايگان گذاشتم براي مسجد جوادالائمه(ع)... همانجا بود كه با آقا فرج سلحشور آشنا شدم. كارها را تقسيم كرده بودند و من شده بودم مسئول كتابخانه... 

همان‌جا با حبيب غني‌پور آشنا شديد؟
بله، حبيب بچه همان‌جا بود. البته نسل بعدي ما بود. من حبيب را در كودكي در بغل مادرش ديده بودم. در آن مسجد يك عده دور هم بوديم كه همدرد بوديم. آدم‌هايي كه در كشور خودشان غريبند. 

چه غربتي؟
نگاه كنيد براي ما اردبيلي‌ها كوه سبلان ارزشمند و مقدس است و علاقه زيادي به آن داريم. يادم مي‌آيد هميشه به اين فكر مي‌كردم كه اگر كوه سبلان را‌ امريكايي‌ها از من صاحب سبلان بگيرند يا يك روزي ‌امريكايي‌ها نگذارند كه من به دامن كوه سبلان بروم. واقعاً نمي‌توانم به او اعتراض كنم. هيچ چيز براي خودمان نبود. چگونه مي‌توانستيم راضي باشيم و احساس انس كنيم؟ كشور مال ما بود ولي به ما تعلق نداشت! و هنوز تلخي احساس آن روزها در كامم باقي مانده است. 

برگرديم به مسجد، اين جا چه نوع كارهايي مي‌كرديد و آيا براي شما ‌امرار معاش هم بود؟
نه، حتي در سال‌هاي بعد از انقلاب هم كه حوزه هنري تشكيل شد و من به اينجا‌ آمدم از حقوق به اين شكل خبري نبود و اين حس بود كه حالا همه چيز براي خودمان است. 

حوزه هنري را چه كسي تشكيل داد و چگونه به حوزه رفتيد؟
ما مؤسس حوزه نبوديم. حوزه محصول تفكر بزرگان انقلاب بود. من حتي شنيده بودم قبل از انقلاب حضرت آقا در مشهد و ديگران در جاهاي ديگر در حال اجرايي كردن فكر تشكيل يك حوزه هنري براي مباحث اسلامي بودند اما انقلاب زود پيروز شد و ديگر ايده تشكيل حوزه زير پوشش سازمان تبليغات اسلامي محقق شد. 
البته افرادي هم در تأسيس حوزه دخيل بودند مانند مرحومه خانم صفارزاده كه تا پايان عمر هم وارد كار اجرايي نشدند و همين فعاليت‌هاي فرهنگي و فكري را ادامه دادند. 
خبر تشكيل حوزه را آقاي سلحشور در مسجد به من داد. حدوداً آذر ماه ۵۸ بود... 

يك سؤال مي‌خواهم بپرسم شايد ناراحت شويد، عده‌اي مي‌گويند ‌امثال مخملباف پايه‌گذار حوزه هنري و حتي نام آن هستند، اين چقدر واقعيت دارد؟
نه، اصلاً اين طور نبود. مخملباف ريزه‌خور خوان حوزه بود. او هم مثل ما با يك كتاب و نوشته وارد حوزه شد. اوج‌گيري او در حوزه مربوط به آغاز مديريت آقاي زم بود كه ميدان زيادي به او داده شد. ما و مخملباف و ديگران دور هم و دوستانه كار مي‌كرديم.‌ اما او چون سابقه سياسي داشت و زندان رفته بود در زمان طاغوت با بخشي از بدنه سياسي آشنا بود و حرف‌هاي تازه‌اي داشت نسبت به ديگران و اين خصوصيت او بود. 

شما ۳۰ ساله و بقيه هم همين حدود، پير و استادشما و حلقه داستان حوزه هنري كه بود؟
واقعيتش هيچ كس. ببين در زمينه شعر ما سابقه مبارزه داشتيم. از مشروطه شاعر انقلابي داشتيم و اصلاً خط شعر خودش سابقه داشت.‌ اما وقتي انقلاب شد كه نويسندگان يا راست سرمايه‌داري بودند يا چپ كمونيست و شما هيچ داستان نويس قابل ذكري نداري براي الگوگيري. 
لذا ما خودمان داستان مي‌نوشتيم. خودمان انتقاد مي‌كرديم. روي كارها دعوا مي‌كرديم. قهر مي‌كرديم و حرف‌هاي خنده‌دار مي‌زديم تا بالاخره يك كاري از آب دربيايد. 

حلقه مسجد به حوزه‌ آمد؟
بله، من در حوزه ادبيات و فرج (سلحشور) و بهزاد‌پور از بخش نمايش مسجد‌ آمده بودند و در حوزه همان كارهاي مسجد را به صورت وسيع‌تر دنبال مي‌كرديم. 

مي‌گويند حوزه همان طوري كه از اسمش پيداست، حوزوي مديريت مي‌شد و حتي مخملباف براي اينكه نشان دهد اينجا حوزه است و دانشگاه نيست با نعلين راه مي‌رفت؟
همين الان هم حوزه دانشگاه نيست و كار آكادميك به آن شكل نمي‌كند اما محسن (مخملباف) از همان آغاز هم افراط‌كار بود و خيلي از اين كارهاي غيرمتعارف مي‌كرد و هنوز هم چوب همين بي‌عقلي‌ها را مي‌خورد. 
حوزه براي ما محصول انقلاب بود و يك جايي مي‌شود كه خيلي دوست داشتني است. 

و جنگ آغاز مي‌شود... حوزه خلوت مي‌شود و از رونق مي‌افتد؟
نه، حوزه خلوت نشد اتفاقاً جنب و جوش جنگ به اينجا رسيد. عكاس‌هاي‌مان به جبهه مي‌رفتند. بخش تجسمي جور ديگر... همه اين مسائل هست تا زماني كه آقاي زم به حوزه مي‌آيد و من مجبور به قهري بيست ساله از حوزه مي‌شوم!

قهر از طرف شما در هيچ ذهنيتي تصور هم نمي‌شود... 
تا زماني كه آقاي زم رئيس نشده بود. حوزه دست خودمان بود. همه كارها به دست خودمان بود. من به عنوان مسئول حوزه شناخته مي‌شدم در اين سال‌ها...‌ اما رياست حوزه كه به نحو واقعاً رياستي با تمام ابعادش شكل گرفت، ديگر جايي براي ماندن نبود و آثار مخملباف‌ها آمدند و دور گرفتند. 
من گرچه يك دوره انتقالي چند ماهه را با حضور زم در حوزه ماندم‌ اما افراط‌كاري‌هاي مخملباف نگذاشت كه اين حضور طولاني شود... اين در حالي بود كه تا قبل از اين ما با محسن خيلي رفيق بوديم. 

چه اتفاقي افتاده بود؟
به عنوان مثال، ما يك كارگاه گرافيك داشتيم. يك روز ديدم از محوطه صداي عربده و فرياد مي‌آيد. ديدم محسن مخملباف يك گعده و معركه‌اي گرفته و فرياد مي‌كشد و فحش مي‌دهد... رفتم جلو و گفتم محسن چي شده؟ گفت: بهت تبريك ميگم. بعد به سمت يك جوان دست دراز كرد و فرياد كشيد كار به جايي رسيده كه به خاطر مديريت شما اين پسر دارد در اين حوزه با اين خانم حرف ميزنه!

كارگردان فيلم غيراخلاقي فرياد مورچگان اين حرف را زد؟
بله، به من گفت: از اين به بعد يا جاي من است يا جاي اين جور كارها... من با خونسردي دلداري‌اش دادم اما گفتم: ما برنامه‌هاي‌مان را تغيير نمي‌دهيم، به خاطر يك داد و بيداد. مخملباف وسايلش را جمع كرد و رفت‌ اما حدود ۱۰ روز بعد خودش برگشت ولي رفاقت‌مان مغشوش شده بود. 
بعدها كه هفته‌اي يك روز براي تعطيل نشدن كيهان بچه‌ها قول داده بودم و به مجله مي‌رفتم. بعد‌ آمدن آقاي زم، مخملباف يك روز كودتا كرد و بدون اينكه به نام من اشاره كند، معركه گرفت كه بعضي‌ها چند شغله هستند ولي به من اشاره مي‌كرد. من هم واقعاً بدون اينكه به آنها بگويم از خانه‌اي كه دوستش داشتم رفتم و اين رفتن من دقيقاً ۲۰ سال طول كشيد. تا زماني كه به دعوت و اصرار دكتر رحماندوست براي تدريس كارگاه قصه و رمان 
– صرفاً براي تدريس – به حوزه رفت و آمد پيدا كردم، البته چند دفعه خود آقاي زم براي برنامه‌هايي شخصاً از من دعوت كرد و براي يك جلسه به حوزه‌ آمده بودم. 

رفتن حوزه برايتان خيلي سخت بود؟
خيلي سخت بود. حوزه هنري براي من مثل خانه بود. محصول انقلاب بود. ما چه شب‌هايي كه در اينجا كار و نگهباني نداديم...‌ اما ديگر جاي من نبود. تا زمان دكتر بنياني كه به عنوان مدير كارگاه منصوب شدم و با يك مراسم بزرگ كه دوستان باز شرمنده كرده بودند به حوزه برگشتم. 

در اين دوره ۲۰ ساله در مؤسسه كيهان بوديد و در فضاهاي متفاوتي كار كرديد. در اين سال‌ها كيهان چه خبر بود؟
كيهان به اصطلاح خيلي خبرها شد. غلو نيست اگر بگويم شد يك دانشگاه براي خودش. فكر مي‌كنم اكثر قصه‌نويس‌هاي خوب و تصويرگر‌هاي خوب كشور در سال‌هاي بعد محصول همان كيهان بچه‌هاي دهه ۶۰ بودند كه در آن بستري براي رشد استعدادها براي همه كساني كه‌ امروز بزرگان ادبيات كودك ايران هستند فراهم شده بود. خيلي‌ها در كيهان بچه‌ها كار كردند. البته بسته بودن فضاي حوزه هم در اين رونق مؤثر بود. ما فقط مجله منتشر نمي‌كرديم. آنجا محلي براي جمع شدن آدم‌هاي درخشاني بود كه براي كارشان ارزش قائل بودند... آقاي شعباني، رحماندوست، خانم قاسم‌نيا و... 
بهترين كارها براي جنگ، دفاع مقدس و ارزش‌ها در اين مجله بدون هيچ سفارشي توليد شد و در اختيار نسل سوم انقلاب قرار گرفت. 

تا اينجا با يك آدم اجرايي و انقلابي روبه‌رو هستيم. ‌اميرحسين فردي چطور نويسنده اولين داستان جدي‌اش شد؟
يك بار نوروز، قرار بود كه برويم جبهه اما نشد. گفتيم خب به جاي جبهه برويم يك جاي محروم در كهنوج و جازموريان و صحنه‌هايي در آن بود كه در آن تكان خوردم. در اين سفر متوجه شدم انقلاب در مناسبات مردم چه تأثيري داشته و اين جرقه‌اي شد براي نوشتن كتاب سياه چمن در همان سال‌هاي ۶۲ و ۶۳ اين كتاب را دادم حوزه هنري، ولي جالب است كه حوزه قبول نكرد چاپش كند. وسط سال‌هاي دهه ۶۰ جالب است بدانيد كه كتاب من در حوزه به خاطر اينكه زيادي از انقلاب اسلامي جانبداري كرده قبول نشد و سال‌ها بعد توسط انتشارات كيهان منتشر شد. 

يعني اوضاع اين قدر در حوزه خراب شده بود؟
بله متأسفانه روشنفكرها حوزه هنري را قرق كرده بودند و پرسيده بودند كه چرا بايد اين همه از انقلاب دفاع كنيم يا حرف بزنيم... اين كتاب دو ساله نوشته شد و دو سه سال هم ماند تا بتوانيم منتشرش كنيم!

بازخوردهاي اولين رمان‌تان چطور بود؟
همه طور بود‌ اما از همه جالب‌تر واكنش مخملباف بود كه كتاب را خوانده بود و اعتراض كرده بود كه فلاني در تهران نشسته و براي كهنوج داستان‌نويسي مي‌كنيد! حال آنكه واقعاً من براي داستانم به آنجا رفته بودم و آنجا را خوب ديده بودم. 

در شهر اعتقادي خودتان غريب افتاده بوديد؟
قبول دارم. ادبيات انقلاب اسلامي در حوزه ادبيات زماني دچار ركود شد، حتي مي‌توانم بگويم در مقطعي دچار انحراف شد، چون مشعلدار و علمدار نداشتيم. حوزه بايد جلو مي‌افتاد كه اين بلا به سرش آمد. وزارت ارشاد افتاد دست كساني كه سنخيتي با انقلاب نداشتند. افرادي كه مثل عطاالله مهاجراني... وزير ارشاد اين مملكت بودند، سال‌ها در حوزه داستان، كتاب سال برگزيده نداشتند تا اعتماد به نفس را از ما بگيرند، يعني همانطوري كه روشنفكرها شدند صاحب حوزه هنري، همين‌ها شدند تئوريسين كتاب سال... 

ببخشيد استاد، در سال‌هاي اخير هم چنين رويكردي كه باعث عدم‌اعتماد به نفس ادبيات مي‌شود و در داوري كتاب سال و جلال بوده و يك حلقه خاص هر وقت در اين مسابقات داوري كرده نتيجه‌اش با همين روشنفكرها يكي بوده است؟
خوب است، صريح صحبت كرديد و من هم صريح پاسخ بدهم. رويكرد و ماهيت اين دو گروه با هم فرق دارد. آن دوره يكسري از روشنفكرها از سر تحقير به ادبيات انقلاب جايزه نمي‌دادند‌ اما گروه اخير دوستاني هستند كه به رغم دلسوزي براي انقلاب، بسيار تنگ‌نظرند. افرادي هستند كه حداكثري فكر مي‌كنند و هيچ چيز نظرشان را تأمين نمي‌كند اما قبول دارم كه اثر اين دو گروه براي ادبيات يكي بوده، گرچه گروهي از اينها بي‌دين مي‌شوند و گروهي هم بسيار متدين. 

برگرديم به همان زمان‌ها و بعد از آن. دو مرتبه همكاران شما در كيهان ارتقا به وزارت يافتند، يعني هم آقاي خاتمي و هم آقاي صفار وزير ارشاد شدند. هيچ وقت شما را به كاري دعوت نكردند در حوزه وزارتي‌شان؟
من خصلت ذاتي خودم را دارم. تا مجبور نشوم عادتاً جا‌به‌جا نمي‌شوم. اعتقاد دارم از هر جايي كه نشستم، اگر عرضه داشته باشم مي‌توانم دنيا را تغيير بدهم. در زمان رياست جمهوري آقاي خاتمي هم ايشان يكي دوبار مرا در همان دوره اقتدارشان ديد و لطف كردند به شخص من و گفتند: «خدمت شما نمي‌رسيم و تشريف نمي‌آوريد؟»‌ اما من هم به تعارف برگزار كردم، البته هم در دوره وزارت خاتمي و هم در دوره وزارت صفار كارهاي مشترك موردي داشتم. مثل داوري كتاب سال و عضويت در شوراي نظارت و همين جايزه داستان انقلاب كه كار متأخر‌تر من با حوزه و وزارت ارشاد است. جلساتي هم برگزار مي‌شد كه همديگر را مي‌ديديم‌ اما من ضرورتي براي رأي‌زني و اخذ مسئوليت و ‌امتياز نمي‌ديدم و نمي‌بينم. 

آقاي صفار كه هم دوست شما بودند و هم همفكر شما؟
من با آقاي صفار هم دوست بودم و هم الان دوست هستم. هم روحي و هم سني و ايشان بسيار آدم شريفي است. وقتي ايشان وزير شد من حتي حاضر شدم بروم و سرمميز اداره كتاب شوم. آن هم – بعد دوره مهاجراني و اصلاحات- كه بحث بگير و ببند شايعه شده بود و دل مي‌خواست كه كسي اين بخش را - بعد اين همه سال تسامح – جمع كند.‌ اما ارشاد به هم ريخت و سوء‌تفاهم‌هايي پيش‌ آمد. گرچه در اين زمان از راديو‌هاي بيگانه تماس مي‌گرفتند و من را با لقب سرمميز جمهوري اسلامي خطاب مي‌كردند و به قولي‌ آش نخورده و... 
من البته هم‌ آماده بودم و هم ابايي نداشتم و افتخار هم مي‌كردم كه سپر بلاي دستگاه فرهنگي انقلاب شوم اما خب ظاهراً صلاح نبود. 

چه شد كه از اين همه بار زمين مانده سراغ بحث داستان انقلاب رفتيد و بعد از نوشته شدن و فراگير شده فضاي اين همه داستان جنگ در حوزه داستان متعهد، يك مرتبه تك و تنها به فكر احياي موضوع فراموش شده داستان انقلاب افتاديد؟
خب من اولين رمان در موضوع انقلاب اسلامي را از جبهه انقلاب نوشته بودم، يعني قبل من نويسندگاني به اين موضوع پرداخته بودند‌ اما از ديدگاه مخالف و منتقد. سياه‌چمن اولين رماني بود كه در تجليل واقعيت‌هاي انقلاب نوشته شد؛ چيزي كه در آن انحراف چپ و راست نبود. 
طبيعي است اولين نويسنده رمان انقلاب هميشه اين دغدغه را داشته باشد، چون انقلاب ما انقلاب جذابي بود و ناشناخته مانده است. مخصوصاً سرعت وقوع جنگ تحميلي و نيازهاي روز هيچ وقت اجازه نداد كه ما بتوانيم درباره اين انقلاب خوب بنويسيم تا جامعه و به خصوص جوان‌هاي ما با تاريخ تحريف شده، با دوران طاغوت آشنا نشوند. داستان و رمان خيلي خوب مي‌تواند انقلاب را معرفي كند و در اين زمينه دست ما خالي بود و هست. به ويژه اينكه تاريخ ما توسط روشنفكرها خيلي تحريف شد. 
اما جرقه اصلي اين جشنواره بعد از نوشتن رمان اسماعيل بود كه وقتي استقبال مردم و مسئولان را از كتاب اسماعيل و داستان انقلاب ديدم به خودم گفتم اين كار بايد به جاي يك كار انفرادي تبديل به يك جريان شود. 
اين شد كه جشنواره داستان انقلاب براي تصوير‌سازي از دنياي تاريك طاغوت فراخوان شد تا افراد به اين طرف بروند، گرچه خيلي از اين نويسنده‌ها انقلاب را واقعاً نديده‌اند و ما با داستان‌هايي روبه‌رو هستيم كه يا درباره واقعي بودن آن و نزديك بودن آن با واقعيت بسيار كم‌اطلاع هستيم و حتي بعضاً مطمئنيم با واقعيت جور نيست. 
خود ما هم كه انقلاب را ديديم همه جا را نديده بوديم. چند صحنه ديديم، مثلاً من يادم است در نماز عيد فطر تپه‌هاي قيطريه گوني پهن كرده بودند و حدود ۵۰۰ نفر بوديم كه نماز خوانديم و از همان‌جا با دمپايي پلاستيكي تكبيرگويان از مسجد قبا مثل سيل راه افتاديم تا جايي كه در جاده شميران يك لحظه ديدم كه ته جمعيت اصلاً مشخص نيست و با همان دمپايي تا ميدان انقلاب و تا خانه‌مان در نزديك سينما «جي» پياده‌ آمدم. خب من اين تصوير را ديدم، خيلي تصويرها را نديدم و قضاوتي هم ندارم. 
موضوع اصلي اين است كه كار به رسميت شناخته شده و تبديل به يك گفتمان ثابت در سطح كشور شده و مي‌توان به آن عنوان جريان داد. به ويژه در حوزه شهرستان‌ها. 

خود شما بدون راهنما كار كرده‌ايد. آيا مي‌پذيريد پير و راهنماي نسل‌هاي بعد قرار بگيريد و تجربه‌تان را منتقل كنيد تا نسل‌هاي بعدي مثل شما مشكلات بي‌مرشدي را نكشد؟ 
من نه دوست دارم و نه علاقه دارم... 

پس من بروم سراغ صادق هدايت و گلشيري... 
اين وظيفه من نيست. واقعاً وظيفه من نيست كه خودم را عرضه كنم. من و‌ امثال من با پيشينه مشخص، با سوابق و تجارب معين و با همه شناختي كه از من در اجتماع منتشر شده اينجا هستم. شما و هر كس اگر از من سؤال كند، من مثل كتاب ورق مي‌خورم و جواب مي‌دهم‌ اما واقعاً وظيفه من عرضه كردن خودم نيست. 

اين مطلب مهمي است آقاي فردي. شما مي‌فرماييد من بايد شما را پيدا كنم، يعني شاگرد استاد را انتخاب مي‌كند يا استاد خودش را بايد عرضه كند؟
نگاه كنيد عرضه كردن يك معلم فرق مي‌كند. من مي‌توانم بروم با اين وضعيت جسمي و سلامتي در خانه بنشينم و كار توليد كنم يا اينجا بيايم و از صبح در حوزه هنري بنشينم و جشنواره طراحي كنم. اين مبين يك پيامي است؛ مبين اينكه من خودم را در دسترس ديگران قرار دادم. من هنوز در اين سن بايد نوشته‌هايم را در فشار زياد و در ساعات استراحت انجام دهم اما دوست دارم بهترين ساعاتم براي داستان انقلاب باشد، براي داستان بسيج باشد، براي كيهان بچه‌ها، اين اداي وظيفه است در مقابل نسلي كه اختيار دارد از من و ‌امثال من استفاده كند يا نكند و الا به مريد و شاگرد‌پروري اعتقاد ندارم. راه روشن است و شما همين نسلي كه به جاي شمع، ‌امروز با لامپ و پروژكتور مي‌توانيد راه را بيابيد. خوش به حال اين نسل! 
منبع/جوان

ارسال نظر